close
تبلیغات در اینترنت
باز هم جمعه غروب کرد امّا...

باز هم جمعه غروب کرد امّا...

باز هم جمعه غروب کرد امّا... 

«انتظار پنجره پایان نیافت بغض‏ هاى حنجره پایان نیافت»

بار دیگر جمعه‏اى بود ودلى بود و امید و تمام چشم‏ها رو به افق دوخته بود، آسمان هم مکث‏ کرد لحظه‏اى تا بیایى از سفر.

اى مسافر تمام قلب ها، لحظه لحظه سرخى غروب بر قلب‏هاى بى‏قرار شرر مى‏ ریخت و باعبور لحظه‏ ها، دل میان صحن سینه بى ‏تاب پر مى ‏زد و چشم‏هاى انتظار خیره تر مى ‏شد، ولى انگار قرار نبود به چشم تر عاشقان قدم بگذارى؛

آرى باز جمعه‏اى دیگر از جنس تمام جمعه‏ هاى انتظار غروب کرد، اما در آیینه اشکى چشمان کبوتران غریب، تک سوار آرزوهاى سپید، جولان نداد.

عاشق جولانتم در دشت عشق‏

مانده‏ ام در حسرت برگشت عشق‏

مهربان! با من بگو تا کدامین بهار باید جمعه شمارى کنم؟

اى مرد جمعه حضور، بیا که جمعه‏ ها بیش از این طاقت تنهایى ندارند،

بیا که عشق هم جاى خالى‏ ات را پر نکرد!

خبر دارى چقدر یاس‏ ها دلواپس تو اند؟ پیچک‏ها بر سر پرچین ها در انتظار تو نشسته اند؟ و شکوفه‏ هاى اطلسى در جمعه‏هاى بى‏ کسى، بى‏ قرارى مى‏ کنند و بلبلان در این باغ غم زده آواز مى‏ خوانند و دیر گاهى است باران، خاک زخمى سر زمینم را نوازش نداده است.

جمعه‏ ها در تمام سال‏ها و فصل‏ها عید من است، عید تمام لحظه‏ هاى منتظر، عید تمام پابرهنگان، عید تمام انبیاست، بیا که عیدى سبزمان، حضور بهارى توست!

مولا بگو کدامین جمعه مى‏ آیى؟ کدامین ماه، کدامین فصل سبز، بگو تا تمام کوچه‏ هاى بى ‏عبور دلم را با مژه‏ هاى پریشان و اشک دیدگانم آب و جارو کنم، اگر چه من تمام جمعه‏ ها در انتظار تو نشسته ام، تمام لحظه‏ ها در انتظار تو نشسته ام.

«چشم من منتظر و بارانى‏

مانده پشت همه پنچره ها

راهى اندازه یک جمعه فقط

مانده تا زمزمه پنجره ها

تا نیایى دل بى‏طاقت من‏

به خودش رنگ عدم مى‏گیرد

پا به پاى همه منتظران‏

عصر آدینه دلم مى‏ گیرد!»

عصر آدینه دلم مى‏ گیرد!



[ پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 ] [ 19:27 ] [ رضا ]