close
تبلیغات در اینترنت
در انتظار دامان مهربانی

در انتظار دامان مهربانی

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما آتش افتاده ز رخسار تو در خانه ما 

چشمهامان خسته است. گویی در غبار اوهام فرو رفته ایم. 

دستهای لرزانمان در انتظار دامان ترحم است. 

و این گونه های خشکیده مان که در قحطی شبنم می میرد! 

کاسه های گدایی احساسمان را بنگر که به خشکسالی معرفت دچار شده اند. 

کجاست آن ییلاق سبز نگاهت که سپیده دمانش شبنم افشان است؟ 

کجاست آن حضور نورانی که لحظه های حیاتش ثانیه های بارانی و زمزمه های نورانی است؟ 

کجاست آن خضرانشین صحرا گرد که قافله عشق را رهنماست؟ 

کجاست آن مشعلدار نیمه شبان تاریک؟

اینک که جهان در تاریکی نیایش است و انسان در بیابان جهل قدم می زند. 

اینک که زمین در خشکسالی قنوت، آواز مرگ را زمزمه می کند! 

ای مهربان! او را برایمان بنمایان که کاسه های گداییمان را به تصدقی پر سازد و گونه های بهت زده مان را دست نوازشی کشد و لبهای خشکیده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سینه غربت کشیده مان را به قربت محبت برساند.  ی

 

 

 

 

 

 



[ پنجشنبه 04 دي 1393 ] [ 13:32 ] [ رضا ]