close
تبلیغات در اینترنت
شعری در مورد امام زمان

بریز آب روان

 
در ازدحام خزان یک بهار می‌گرید
و شهر مضطرب و شرمسار می‌گرید
و خانه‌ام که به غم‌ها دچار ... می‌گرید
زمین، زمان، همه روزگار می‌گرید
و آب ـ مهریه‌اش ـ بی‌گدار می‌گرید
(نگاه دخترکی بی‌قرار می‌گرید)
و از تورّم دست بهار می‌گرید
(که «سینه» خون ز غریبی یار می‌گرید)
تمام هستی پروردگار می‌گرید هوا گرفته، زمین زار زار می‌گرید
وزیده در همة شهر روح حیله و مکر
تمام کوچه پر از فصل تلخ نامردی است
درون خانه، گلی غسل داده خواهد شد
«بریز آب روان» مَرد خانه می‌گوید
و دست می‌برد آرام، زیر پیراهن
و دست می‌کشد آرم روی دست گل‌اش
«بریز آب روان» خون تازه می‌بیند
... و سر به شانه دیوار می‌گذارد مَرد



برچسب ها : امام،مهدی،امان،شعر ,
[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 21:35 ] [ رضا ]