close
تبلیغات در اینترنت
دل نوشته،شعر ،داستان . . .

حرم کجاست؟

 

گم کرده راه کعبه ی عشقم، حرم کجاست؟ 

یعنی که جلوه گاه تو زیبا صنم، کجاست 

 

شادی، نصیب خاطر شادی پسند تو 

من دوستدار درد و غم، درد و غم کجاست؟ 

 

من، خانه زاد محنت و رنجم خدای را 

خانه خدای ذوالنعم ذوالکرم کجاست؟ 

 

تا از سیاهی شب دیجور وارهم 

یا رب! فروغ ناصیه ی صبحدم کجاست؟ 

 

تا داد و دین بایید و کفر و ستم برد 

حامی عدل و ماحی کفر و ستم کجاست؟ 

 

از دوزخ فراق رخش، جان و دل گداخت 

کویش که هست غیرت باغ ارم، کجاست؟ 

 

آن کشتی نجات، که زی ساحل مراد 

درد چو نوح، سینه ی امواج یم کجاست؟ 

 

جز او، امیر کشور غیب و شهود نیست 

آن والی حدوث و خدیو قدم کجاست؟ 

 

دل ها ز طول غیبت آن شه ملول گشت 

بزداید آن که از دل ما زنگ غم، کجاست؟ 

 

تا وصف خط سبز و لب لعل او کند 

آن روز، کلک «خوشدل» شیرین قلم کجاست؟  

 

 علی اکبر خوشدل تهرانی.



[ جمعه 09 مرداد 1394 ] [ 17:7 ] [ رضا ]

باز هم جمعه غروب کرد امّا...

باز هم جمعه غروب کرد امّا... 

«انتظار پنجره پایان نیافت بغض‏ هاى حنجره پایان نیافت»

بار دیگر جمعه‏اى بود ودلى بود و امید و تمام چشم‏ها رو به افق دوخته بود، آسمان هم مکث‏ کرد لحظه‏اى تا بیایى از سفر.

اى مسافر تمام قلب ها، لحظه لحظه سرخى غروب بر قلب‏هاى بى‏قرار شرر مى‏ ریخت و باعبور لحظه‏ ها، دل میان صحن سینه بى ‏تاب پر مى ‏زد و چشم‏هاى انتظار خیره تر مى ‏شد، ولى انگار قرار نبود به چشم تر عاشقان قدم بگذارى؛

آرى باز جمعه‏اى دیگر از جنس تمام جمعه‏ هاى انتظار غروب کرد، اما در آیینه اشکى چشمان کبوتران غریب، تک سوار آرزوهاى سپید، جولان نداد.

عاشق جولانتم در دشت عشق‏

مانده‏ ام در حسرت برگشت عشق‏

مهربان! با من بگو تا کدامین بهار باید جمعه شمارى کنم؟

اى مرد جمعه حضور، بیا که جمعه‏ ها بیش از این طاقت تنهایى ندارند،

بیا که عشق هم جاى خالى‏ ات را پر نکرد!

خبر دارى چقدر یاس‏ ها دلواپس تو اند؟ پیچک‏ها بر سر پرچین ها در انتظار تو نشسته اند؟ و شکوفه‏ هاى اطلسى در جمعه‏هاى بى‏ کسى، بى‏ قرارى مى‏ کنند و بلبلان در این باغ غم زده آواز مى‏ خوانند و دیر گاهى است باران، خاک زخمى سر زمینم را نوازش نداده است.

جمعه‏ ها در تمام سال‏ها و فصل‏ها عید من است، عید تمام لحظه‏ هاى منتظر، عید تمام پابرهنگان، عید تمام انبیاست، بیا که عیدى سبزمان، حضور بهارى توست!

مولا بگو کدامین جمعه مى‏ آیى؟ کدامین ماه، کدامین فصل سبز، بگو تا تمام کوچه‏ هاى بى ‏عبور دلم را با مژه‏ هاى پریشان و اشک دیدگانم آب و جارو کنم، اگر چه من تمام جمعه‏ ها در انتظار تو نشسته ام، تمام لحظه‏ ها در انتظار تو نشسته ام.

«چشم من منتظر و بارانى‏

مانده پشت همه پنچره ها

راهى اندازه یک جمعه فقط

مانده تا زمزمه پنجره ها

تا نیایى دل بى‏طاقت من‏

به خودش رنگ عدم مى‏گیرد

پا به پاى همه منتظران‏

عصر آدینه دلم مى‏ گیرد!»

عصر آدینه دلم مى‏ گیرد!



[ پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 ] [ 19:27 ] [ رضا ]

سوار عرصه دین

 

نهان از دیده ها،‌خود کرده تا کی؟ 

چو نور دیده ها در پرده تا کی؟ 

 

مکن در پرده همچون شمع، مسکن 

برون آ تا شود آفاق، روشن 

 

تو شمع بزمگاه لامکانی 

در این فانوس سبز آخر چه مانی؟ 

 

چو شمع از نور خود آتش برانگیز 

بسوز این تیره فانوس و فروریز 

 

چو داد اول زمان، نور تو پرتو 

تو خود هم مهدی آخر زمان(عج) شو 

 

سوار عرصه دین همگنان کن 

چو شمعش، ذوالفقار آتش فشان کن 

 

عدم کن ظلمت کفر از ره دین 

به برق تیغ خون ریز شه دین 

 



برچسب ها : شعر در مورد امام زمان کودکانه , شعر های کودکانه در مورد امام زمان , شعر کودکانه در مورد امام زمان (عج) , شعر کوتاه کودکانه در مورد امام زمان , شعر کودکانه در مورد تولد امام زمان , شعر در مورد امام زمان برای بچه ها , شعر در مورد امام زمان و امام حسین , شعر در مورد امام زمان از امام خمینی , شعر در مورد امام زمان علی فانی , شعر جدید علی فانی در مورد امام زمان , دانلود شعر علی فانی در مورد امام زمان , متن شعر علی فانی در مورد امام زمان , شعر در مورد امام زمان کوتاه , شعر کوتاه در مورد امام زمان عج , شعری کوتاه در مورد امام زمان , شعر های کوتاه در مورد امام زمان , شعر كوتاه در مورد امام زمان , شعر کوتاه در باره امام زمان , شعر کوتاه درمورد امام زمان , شعر کوتاه در مورد ظهور امام زمان ,
[ دوشنبه 04 اسفند 1393 ] [ 19:44 ] [ رضا ]

موعود تورات و انجیل و قرآن‏

اى مهدى جان! عمرى است چشمان ما در انتظار رویت و جمال طاهایت بگذشت، زبان دوخته شده است، و دل‏هایمان مالا مال غم و غصه گردیده است، اى که زیبایى‏هاى عالم در وجود کبریایى توست، بیا که دنیا بر عشاق تو تنگ گردیده و لحظه‏ها مانند تندباد سپرى مى‏گردند و همه چیز و همه کس را مى‏بینیم جز صاحب اصلى خود!

آقا! مى‏شود باز گردى و وجود غلامانت را خوشحال نمایى؟

آقا! مى‏گویند وقتى مى‏آیى عالم را پر از عدل و داد خواهى کرد تا آن قدر که، حتى نتوان یک نفر ستمدیده را، در عالم پیدا کرد. اى منجى! اى که حضرت عیسى به تو اقتدا خواهد کرد! بیا که ظلم و ستم و استکبار، عالم را فراگرفته؛ بیا که قاید ما و نایب تو در انتظار توست، سال‏هاست که ظلم و ستم در اکثر کشورها امرى عادى شده و شیعه کشى، بیداد مى‏کند و مدعیان مبارزه با تروریسم، خود سرسپرده تروریست‏هایند. بیا و با ظهور خود وعده الهى را که مى‏فرماید: «سرانجام مستضعفین را در عالم حکمران خواهیم نمود» تحقق بخش.

در آخر: اى موعود تورات، انجیل و قرآن! از شما مى‏خواهم به خاطر این که شیعه توام، اما شیعه واقعى تو نیستم، از گناهان من بگذرى، آیا مى‏شود جمال یوسف مثالت را ببینم؟ به امید آن روز ان‏شاءالله. «اللهم عجل لولیکالفرج» 

 



برچسب ها : مهدی در قرآن , مهدي در قرآن , اسم مهدی در قرآن , امام مهدی در قرآن , مهدی موعود در قرآن , حضرت مهدي در قرآن , ظهور مهدی در قرآن , مهدی (عج) در قرآن , کلمه مهدی در قرآن , سیمای حضرت مهدی در قرآن , نام حضرت مهدی در قرآن , نام مهدی در قرآن , امام مهدي در قران , امام مهدی و قرآن , کتاب امام مهدی در قرآن , امام مهدی در آینه قرآن و روایات , امام مهدی قرآن , حضرت مهدی در قرآن , ظهور حضرت مهدی در قرآن , لقب حضرت مهدی در قرآن ,
[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 20:42 ] [ رضا ]

تو را من چشم در راهم

برای مولایم مهدی
1
تو را من چشم در راهم
نه شب هنگام
که صبح و نیمروزم نیز از یاد تو سرشار است
به هنگامی که درب فجر از شام سیاهم باز می‌گردد
به گلخند نگاهت با سحر همراز می‌گردد،
تو را می‌خوانم و با خویش می‌گویم:
تو را من چشم در راهم

به هنگامی که باغ صبحدم پر می‌شود از خندة خورشید
و صدگل می‌شکوفد از نگاه مهربان او
به یادت سخت می‌گریم
تو خورشید دل افروزی
خدا را، از چه پنهان مانده ای
در ابرهای تیرة ایام
چرا این غنچه‌های تنگ دلهامان،
ز گرمای نگاهت، سخت محرومند؟

تو را من چشم در راهم
نه شب هنگام
که صبح و نیمروزم نیز از یاد تو سرشار است
به هنگامی که روزم، چادر شب می‌کشد بر سر
و لبریز از سکوت و سرد می‌گردد
من از هجر تو بی تابم
امید جان خسته، روشنای آب و مهتابم!
من از بی تو نشستن سخت دلتنگم
پریشانم!
کجایی تا که از دیدار یار خود
بریزم شهد آرامش به کام بیقرار خود؟
کجایی ای چراغ روشن شبهای ظلمانی؟
بر این زندان سرد و تیرة ایام
بتاب ای جان جانها
آفتاب روشن دلها
«تو را من چشم در راهم...»

دت



برچسب ها : شعر امام زمانی , شعر امام زمان , شعر امام زمان محرم , شعر امام زمان و محرم , شعر امام زمان در محرم , شعر امام زمان ترکی , شعر امام زمان لطیفیان , شعر+امام زمان+حافظ , شعر امام زمان جمعه , شعر امام زمان برقعی , شعر امام زمان عج , شعر فراق امام زمان عج , شعر درمورد امام زمان عج , شعر امامت امام زمان عج , شعر غزل امام زمان عج , شعر درباره ی امام زمان عج , شعر در وصف امام زمان عج , شعر درباره ي امام زمان عج , شعر کودکانه درباره امام زمان (عج) , شعر زیبا درباره امام زمان عج ,
[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 13:9 ] [ رضا ]

آهنگ عود

 

به شام فراقت، زوصلت سرودم 

نبودی بر من، کنار تو بودم 

 

تو غایب زعاشق، کجایی که باشد 

گواه حضورت، تمام وجودم 

 

بدون حضورت، نمازی نخواندم 

فضا شد معطر، زعطر سجودم 

 

دلی را ندیدم، زعشقت نلرزد 

چو از تو نوشتم، چو از سرودم 

 

همیشه همه جا، همه روز و شبها 

به بامت پریدم، به کویت غنودم 

 

نبودی ببینی؟ که پر بودم از تو 

به گاه پریدن، به اوج صعودم 

 

همه کهکشانها، به زیر پرم بود 

چوبال دلم را به عشقت گشودم 

 

تو احساس نابی، به شعر تر من 

تو جاری عشقی، به تار و به پودم 

 

به آهنگ چنگ دلم می‌نوازی، 

سرود غمت را به آوای رودم 

 

تو آن بی‌مثالی که مثلت نباشد 

تو آن بی‌بدیلی، ترا آزمودم 

 

تو دریای آبی منم قطره، هرگز 

که بی تو ندارد بقایی، وجودم 

 

نمانده قرارم، زهرم فراقت 

به تحریر چشمم، به آهنگ عودم 

 

محمد علی جعفریان (عاشق)



برچسب ها : شعردرموردامام زمان(عج) , شعر درمورد امام زمان عج , شعرامام زمان عج , شعر امام زمان عج جعفریان , شعر امام زمان عجل الله , شعر امام زمان عج الله , دانلود شعر امام زمان عج , متن شعر امام زمان عج , شعردرموردامام زمان عج , شعردرموردامام زمان ع , شعر درمورد امام زمان (ع) , شعر امام زمان عالی پیام , شعر امام زمان ,
[ جمعه 24 بهمن 1393 ] [ 0:15 ] [ رضا ]

شعری از اسدی طوسی در مورد حضرت مهدی

ره دین بیاب از خرد چون سزاست 

که گیتی بدین ایستادست راست 

 

از این پس نباشد پیمبر دگر 

به آخر زمان (مهدی) آید به در 

 

بگوید خط و نامه کردگار 

کند دین پیغمبری آشکار 

 

بدارد جهان بر یکی دینِ پاک 

برآرد ز دجّال و خیلش هلاک 

 

رسد از آسمان هر پیمبر فراز 

شوند از پس «مهدی» اندر نماز 



برچسب ها : شعردرموردامام زمان(عج) , شعر درمورد امام زمان عج , شعرامام زمان عج , شعر امام زمان عج طوسی , شعر امام زمان عجل الله , شعر امام زمان عج الله , متن شعر امام زمان عج , شعر درمورد امام زمان (ع) , شعردرموردامام زمان ع , شعر امام زمان عالی , شعر امام زمان اسدی طوسی , شعر امام زمان عصر جمعه , شعر امام زمان عرفه , زیباترین شعر درمورد امام زمان , زیباترین شعر امام زمان , متن شعردرموردامام زمان , یک شعر درمورد امام زمان , یک بیت شعر درمورد امام زمان , یک بیت شعر امام زمان ,
[ پنجشنبه 16 بهمن 1393 ] [ 22:29 ] [ رضا ]

از نیام غیبتت بیرون درآ

ای به دستت تیغ تیز ذوالفقار 

سبز پوش سرزمین انتظار 

 

وارث محراب و خون صبحگاه 

انعکاس ناله های قعر چاه 

 

وارث دروازه های نیم سوز 

گریه های صبح و شام و نیم روز 

 

وارث خون دل و تابوت و تیر 

کیسه های نان و رطب را باز گیر 

 

زخم دار نیم روز کربلا 

نوحه خوان غربت خون خدا 

 

وارث مشک و فرات و دستها 

ره گشای راه در بن بستها 

 

وارث تشت طلا و چوب و لب 

صوت قرآن و تنور و نیمه شب 

 

با غل و زنجیر و زندان آشنا 

هم قفس در بند با موسی الرضا (ع) 

 

آشنای قبرهای بی نشان 

هم نوا با گریه های مادران 

 

کی ز ماذن می رسد فریاد تو 

وای بر ما گر نباشد یاد تو 

 

وای بر ما خستگان بی شکیب 

گر نی جوشیم با «امن یجیب » 

 

وای بر ما رهروان نیمه راه 

گر نمی آید ز سینه سوز و آه 

 

باقی حق در زمین و آسمان 

آیه های لن ترانی را مخوان 

 

بی لهیب سینه هامان طور نیست 

شاممان را تا طلوعت نور نیست 

 

بی فروغت روزهامان تیره ماند 

چشمها بر آستانت خیره ماند 

 

زخمهای شیعیان سر باز کرد 

غربتی دیرینه را آغاز کرد 

 

عشق را آغاز و انجامی نماند 

از مسلمانی بجز نامی نماند 

 

در غروب روشناییها مانده ایم 

از رواق سامرا جا مانده ایم 

 

قلب ما در سینه پرپر می زند 

نیمه شبها حلقه بر در می زند 

 

ما و دستی کوته و دامان تو 

جان بکف آماده فرمان تو 

 

با حسین از کربلا آغاز کن 

عقده های شیعیان را باز کن 

 

چشمها را رخصت پرواز ده 

بار دیگر عشق را آواز ده 

 

تیغ قهر و انتقام کبریا 

از نیام غیبتت بیرون درآ 

 

بعد عمری انتظار و انتظار 

در بقیع سینه هامان پا گذار



برچسب ها : وارث خون دل , ذوالفقار , کربلا , قرآن , گریه , مادر ,
[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 22:3 ] [ رضا ]

سلام بر آخرین منجی

سلام! 

سلامی که نشانه اشتیاق است و شور، 

سلامی از جنس نیاز و تمنا؛ 

این سلام‌ها می‌ماند، هر چند پاسخ سلامت را نمی‌شنویم ... 

پاسخ ‌ما را می‌دهی، گوش ما شنوا نیست. 

شاید چون چراغ دل‌هایمان روشن نیست. 

این چراغ دل را خودمان خاموش کردیم. 

بی آن که بدانیم کی خاموش شد. 

خودمان بودیم که این بلای سیاه را بر سرمان آوردیم که دیگر سلام‌مان، برای او خریدار ندارد. 

سلام کردیم، راه به راه و سلام گفتم، دم به دم، ولی دریغ از این که سلام‌مان یک رنگ نبود. 

شور در ذات سلام‌مان پنهان بود، 

نیاز در جان سلام‌مان، پیدا بود. 

ولی هیچ کدام از سلام‌های‌مان را آگاهانه نداریم. 

سلام دادیم؛ 

تنها برای این که سلامی داده باشیم. 

غبار عادت نشسته بر روی این سلام‌ها 

و برای غبارزدایی، همتی نیست در وجودمان و تا اندوختن همت باید صبور بود. 

باید بر میزان همت‌مان بیفزاییم و پیش از آن که آستین همت را مردانه بالا بزنیم، 

باید به معرفت دست یابیم. 

معرفتی که همه جا و همه وقت، راه گشاست و ما را از گمراهی دور می‌دارد. 

اگر در پس سلام‌های‌مان، معرفت بود، می‌شنیدیم پاسخ تک‌تک سلام‌های‌مان را . 



برچسب ها : غباعادت , معرفت , صبر , همت , سلام , نیاز , تمنا ,
[ یکشنبه 28 دي 1393 ] [ 22:7 ] [ رضا ]

درود برتو ای آقای من

درود بر تو ای حجت خدا در روی زمین درود بر تو ای دیده خدا در بر خلقش درود برتو ای نور خدا که هدایت شوند بدان ره جویان و گشایش بر مؤمنان درود بر تو ای پاک شده هراسان درود بر تو ای دوست خیرخواه درود بر تو ای کشتی نجات درود بر تو ای چشمه حیات و زندگی درود بر تو رحمت کند خدا بر تو و بر خاندان پاک و پاکیزه ات درود بر تو بشتابد خدا بر تو آنچه را برای تو وعده داده در یاری و ظهور امر درود بر تو ای آقای من من وابسته تو هستم عارف به آغاز و انجامت تقرب می جوییم به سوی خدای بزرگوار به تو و به خاندان تو و انتظار ظهور تو را دارم و ظهور حق را بر دست تو و از خدا خواهم اینکه درود فرستی بر محمد و آل محمد و اینکه قرار دهی مرا از جمله منتظرین تو و پیروان و یاران تو بر علیه دشمنانت و از شهیدان در برابرت و در جمله دوستانت ای مولای من ای صاحب الزمان درود خدا بر تو و بر خاندان تو این روز جمعه است و آن روز تو است که در آن توقع ظهورت می رود و فرج و گشایش برای مؤمنان به دو دست توست و کشتار کافران به شمشیرت است و من ای آقایم در آن مهمان تو هستم و پناهنده تو و تو ای مولای من کریم و کریم زاده ای و مأمور پذیرایی و نگهداری پس مرا مهمان کن و پناه ده درود خدا بر تو و بر خاندان پاکت من بر تو نازل می شوم هر کجا راحله ام روی آورد و مرا وارد نماید و میهمان تو هستم .

در هر کجا که باشم از شهرها



برچسب ها : راحله , انتظار , عارف , فرج , صاحب الزمان , جمعه , محمد , آل محمد , حجت خدا ,
[ چهارشنبه 24 دي 1393 ] [ 21:38 ] [ رضا ]

شعری از استاد مشفق کاشانی

 

بازآ که دل هنوز به یاد تو دلبر است 

جان از دریچه نظرم، چشم بر در است 

 

بازآ دگر که سایه دیوار انتظار 

سوزنده‌تر ز تابش خورشید محشر است 

 

بازآ، که باز مردم چشمم ز درد هجر 

در موج خیز اشک چو کشتی، شناور است 

 

بازآ که از فراق تو ای غایب از نظر 

دامن ز خون دیده چو دریای گوهر است 

 

ای صبح مهر بخش دل، از مشرق امید 

بنمای رخ که طالعم از شب، سیه‌تر است 

 

زد نقش مهر روی تو بر دل چنان که اشک 

آیینه‌دار چهره‌ات ای ماه منظر است 

 

ای رفته از برابر یاران «مشفقت» 

رویت به هر چه می‌نگرم در برابر است



برچسب ها : دل،دلبر،دریجه،دیوار،انتظار،غایب،مشرق،امید،مشفق ،کاشانی ,
[ شنبه 20 دي 1393 ] [ 23:4 ] [ رضا ]

در انتظار دامان مهربانی

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما آتش افتاده ز رخسار تو در خانه ما 

چشمهامان خسته است. گویی در غبار اوهام فرو رفته ایم. 

دستهای لرزانمان در انتظار دامان ترحم است. 

و این گونه های خشکیده مان که در قحطی شبنم می میرد! 

کاسه های گدایی احساسمان را بنگر که به خشکسالی معرفت دچار شده اند. 

کجاست آن ییلاق سبز نگاهت که سپیده دمانش شبنم افشان است؟ 

کجاست آن حضور نورانی که لحظه های حیاتش ثانیه های بارانی و زمزمه های نورانی است؟ 

کجاست آن خضرانشین صحرا گرد که قافله عشق را رهنماست؟ 

کجاست آن مشعلدار نیمه شبان تاریک؟

اینک که جهان در تاریکی نیایش است و انسان در بیابان جهل قدم می زند. 

اینک که زمین در خشکسالی قنوت، آواز مرگ را زمزمه می کند! 

ای مهربان! او را برایمان بنمایان که کاسه های گداییمان را به تصدقی پر سازد و گونه های بهت زده مان را دست نوازشی کشد و لبهای خشکیده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سینه غربت کشیده مان را به قربت محبت برساند.  ی

 

 

 

 

 

 



[ پنجشنبه 04 دي 1393 ] [ 13:32 ] [ رضا ]

ما واله توییم

مجنون در ره معشوقی چون لیلی، هر بلایی را به جان خرید تا این‌که گفتند در ره منزل لیلی ـ که خطرهاست ـ شرط اول آنست که مجنون باشی! شاید مجنون نبودن خیلی از ماها به خاطر آنست که برق منزل لیلی هنوز چشمانمان را خیره نکرده یا اصلاً هنوز عطر جان‌پرور عشق به صحرای وجودمان ندمیده است. آخر، هم شنیده‌ایم، هم دیده‌ایم، هم گفته‌اند و شاید هم تجربه کرده‌ایم که برای آن‌چه، که از جان دوستش می‌داریم چه سختی‌‌ها که آسانش نمی‌کنیم و چه خطر‌ها که به جان نمی‌خریم؟ راستی وقتی کسی را دوست داریم چگونه و با چه ترفند‌هایی محبتش را جذب می‌کنیم؟
سبوی تشنگی‌مان را کجا می‌گذاریم بر سر کدام چشمه تا لیلی آن را بکشند و ما در دلمان ذوق کنیم و بگوییم اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟ خودمانیم ها، عشق و عاشقی هم عجب دردسری دارد! ای بابا مجبوری به خاطرش از همه آن‌چه که دوست داری به آن‌چه که دوست دارد تغییر نظر بدهی و چقدر این تغییر برایت شیرین است. از غرورت از داشته‌هایت از خواسته‌های دور و درازت می‌گذری همه تن چشم می‌شوی و خیره به دنبالش می‌گردی. اشارت‌هایش را معنا می‌کنی و تازه کلی ناز او را می‌کشی خوب مجبور که نیستی، عاشق نشو راحت باش بی‌خیال و آسوده و آن‌وقت به تو هیچ ارتباطی پیدا نمی‌کند که لیلی چه بخواهد و چگونه بخواهد؟ یک زندگی آرام بی‌هیاهو و بدون عشق!
اصلا عاشقی با خود قوانینی می‌آورد سخت ... این را مجنون می‌گوید که موی سفید کرده در ره لیلی ...
وقتی عاشق کسی شدی باید اول خودت را فراموش کنی، نامت را هر چه هست عوض کنی و بگذاری مجنون!
اصلا اگر عاشق شوی مردم نامت را مجنون می‌گذارند چه بخواهی چه نخواهی ...
حالا یک سؤال با این همه حرف و تفسیر که لبخند روی لبت آورده شده ندیده عاشق یک نفر بشوی؟
در حالی که او را ندیده‌ای و فقط شاید از او شنیده‌ای. چرا می‌خندی؟ خیلی‌ها عاشق کسی هستند که او را ندیده‌اند و در آرزویش مدام زمزمه می‌کنند.
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی *** چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

 

5



برچسب ها : مجنون،لیلی،عاشق،محبت ,
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 12:2 ] [ رضا ]

زیبا ترین نام دنیا

زیباترین نام دنیا 

 «م» 

نام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رمز مکتوم مبین عالم امکان و مظهر عظیم معنای اسم اعظم است. نام جمیلش مایة امید منتظران منجی است. او مظهر محبت منّان، مراد محرومان و مقتدای مظلومان است؛ فرزند علوم کامله و معالم مأثوره. او مرز معبود و مخلوقات و متصل کننده آن‌هاست. جمعه‌ها به میمنت امام زمانعجل الله تعالی فرجه الشریف است که مقامی مضاعف در میان ایّام می‌یابد. مهدی فاطمه عَلَم منصوب امامت است. او همچون معجزه مسیح، محی است. او همان مُدّخر و گنج مستور است. ملک و ملکوت، مدهوش و مجنون این محبوبِ محجوب از مردمک‌ها می‌باشند. موعودی که در موعد میعاد به امر منّان مسجود ملائکه بود و معیار مراتب مردم در میقات میثاق، مسابقه در معرفت محمد صلی الله علیه و آله و آل وی بود چرا که آنان مرکب و میزانند. ملاک معروف و منکر، امر و نهی آنان است و حل مسایل و مشکلات مسیر قرب با تأسی به مسلک و مرام آنان میسر است. مهدیعجل الله تعالی فرجه الشریف منجی مردمان و منتقم منتظَر است؛ ماه منیر مهربانی، مصلح مطلق و مصداق مطهّر آیة تطهیر. مولایی که مشتاقان ملاقاتش به امید مژدة مقدم آن منصور مکی و مدنی با مرارت و ملال دنیا مبارزه می‌کنند و مظلومان منتظر وجود مطهّرش، مدال مقدس مستمندی درگاهش را در میان مخلوقات به گردن می‌آویزند. مهمانان مخصوص محضرش، مست مقام معظّمش هستند. نام مبارکش، برای مسلمانان معصیت کار مفتاح باب مغفرت مالک الملک است و امان از آتش و مجوز ورود به مینو. منتظران، ماهی امیدشان را با ماء جاری از مژگان زنده نگاه می‌دارند و دوام مودت امام را با شبنم چشمهاشان مسئلت می‌نمایند. مهدیعجل الله تعالی فرجه الشریف مجدِّد احکام معطّل الهی، تمنای مستجاب تمام مستضعفان. پیام‌آور مسرّت برای امت اسلام، معراج مؤمنان و مرصاد متکبران، مرآت معانی و متصل کنندة عالم ماده به عالم معناست. با موج ایمان، مرداب مرگبار مادیات را متحرّک می‌سازد و شمیم معطر معنویت و معصومیت را در مجاری زمین می‌پراکند. 

«ه‍ » 

الهی! سایه هلاکت و همدم گناه و هراس هولناک هوی و هوس، اهالی جهان را احاطه کرده. هلهلة جهل و همهمة اندوه و آهنگ بی هدفی از هر سو شهر را فراگرفته است. در آسمان سیاه شهر، تنها هالة نور هلال تهلیل، پناه نگاه‌های اهل هُدی است. فقیه شهر، هادی راهیان نور به سوی هدف آن سهی سرو است تا راه نهضت مهر و تطهیر، هموار شود. بارالها! آیا هنوز هنگام آن نیست که هاتف لاهوتی، آمدن گوهر و هستة مرکزی هستی را نوید دهد تا گل همیشه بهار هاشمی و نوبهار حُسن اهل بیت علیهم السلام، تا بهشت بی انتهای مهربانی راهنمایمان باشد؟ الهی! با آن مهاجر مهجور، عهد می‌بندیم که در راه هدایت، هماره همت را همراه خود سازیم و هرگز هیبت ظاهربینان ما را هراسان نکند. خدایا! همتی همراهمان ساز که بهترین بهره را از زهد بگیریم و هیمه‌های جهنمی را به پای هیمنة یهود صهیون بریزیم تا هنگامة ظهور مهدیعجل الله تعالی فرجه الشریف. از هفت سوی اطراف و درون، آن‌ها را بسوزانیم که هیچ گاه هیکل سلیمان را بهانة هتک حرمت مکان‌های مطهر و اهانت و توهین به مفاهیم الهی قرار ندهند. شاهدان، مدهوش مهوش زهرایی و در سوز هجران رهبر پنهان از دیده‌هایند و می‌دانند هزینه و بهای دیدار، نوشیدن شهد شهادت و شهود است. هان ای اهالی کوچه‌های غفلت! به هوش باشید، قهرمانی که در همسایگی ماست یک کهکشان رهایی را برایمان هدیه می‌آورد. 

آن هنگام چهره هویت حقیقی انسان، هویدا شده و ذهن‌ها مهد فرهنگ می‌شود و همه با هم هماهنگ و همسو، همسفر عشق خواهند شد. 

«د» 

ای دوازدهمین اجابت دعای احمد صلی الله علیه و آله ما را در دوام مودّت خود مدد رسان. ای مجدّد دین محمد صلی الله علیه و آله! روا مدار دشنة دشنام دشمنان دیوانه، پردة دینداری را بدرد و داس داعیه‌داران دروغین و دجّال پیشه، بوستان داعیان دین را بدرَود. دیدگانمان را به دانایی روشن کن تا دنیاداران دیو صفت با دراهم معدوده ما را به دنائت نکشانند چرا که دارایی درویشان دیار دلدار، دولت دنیا و دین است. کودکانمان دبستان دوستی را در دامان خود قرارده تا دعوت داعیان دغل دوست دل‌های دردمندشان را در وادی درماندگی نَبوَد. ای دلیل دل‌های متحیر در شب دیجور! آیا دوران دادرسی نرسیده تا به دستور تو، داد دَردمندان را از ددمنشان بستانند؟ به وسعت دلتنگی دوستانت سوگند که دست ما را از دامان دریایی خود جدا مکن. وقتی از دریچه دهر به دفتر هستی می‌نگرم این فریاد دیرین دادخواهی است که در دالان‌های زندان دنیایی دنّی، شنیده می شود. کوردلان آمدنت را دور می‌دانند اما برای بیدار دلان لحظه دیدار دیر شده و در انتظارند تا هر چه زودتر دُردانة زهرا علیها السلام از دوردست‌ها بیاید و دمادم از دریای دیدگانشان دانه‌های دُرّ و مرواریدی اشک را به پای قدم‌هایش بریزیند و دست افشان خود را در رکابش فداکنند. دعای عهد، وعده داد آمدنت زود است؛ ای قائد ودیعه نهاده شده! چقدر دیر، زود می‌شود! 

«ی» 

ای یادگار آیة یازدهم! ای مجلس آرای میکدة انبیاء! ندای «أین» تا کی؟ ای یکه سوار یوم فتح، یکدم به یاری یغمازدگان پناهنده کویت بیا و محرومیتشان را با فیضان فیضی از یم فضایل خویش بزدای. مشتریان یوسف، سیل سرمایه گریه را برای نیل به خیمه‌گاه یار مه روی آورده‌اند. ای یوسف حسین علیه السلام! یاوران یگانة تو آینه پیمان و بیعت ولایتت را نشکستند. یا ابن یاسین! بوی دلجوی یاسهای نینوایی در فضای میخانة دنیا، جان را به یاد جانان می‌اندازد. ای غایب از نظرها! غیبت تو را تنها مؤمنان به حقایق غیب تأیید می‌کنند. زیارت ناحیه تو، در میان ادعیه، احیاگر غیرت شیعه حسین علیه السلام است. ای آرزوی تحقق یافته اولیا و اوصیا! ای مبین ماهیت شرایع پیامبران! آیین ریاکارانه و سیاست‌های طایفه یهود صهیونیست، امنیت بشریت را به خطر انداخته است. یقین دارم که ایام تنهایی به سر می‌آید و پیک وحی، بین زمین و آسمان، آمدنت را فریاد می‌زند تا یاران و لشگریان بسیار از هر سوی یکپارچه به مهدی فاطمه علیه السلام بپیوندند. عیسی بن مریم علیه السلام ـ مؤید مهدویت ـ یعقوب وار به انتظار یاری یکه تاز میدان دیانت و دیان دین است تا شاید با بیان آیات و بینات، مسیحیت راستین را به یاری قیام وی فرا خواند. خضر علیه السلام از می «عین الحیاة» ولی عصر علیه السلام نوشیده که اعصار را طی کرده است تا همراهش به احیای حیات واقعی انسانیت بپردازد یا بقیة الله! رایت هدایت را با ید بیضایت برافراز و بیت پایانی شعر اهل بیت علیهم السلام را بِسُرای. 

 

زهرا صفاری زاده 

 



برچسب ها : زیبا،ترین،نام،دنیا،موعود،منتظر،منیر،منتقم،منجی،مطهر،مصلح، ,
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 11:50 ] [ رضا ]

عشق صادق یا لاف عشق

محبت مانند سکه‌ای است که دو رو دارد یک طرف عشق و علاقه به محبوب و روی دیگر آن خوف و ترس جدایی از محبوب. و هر چه درج? این محبت بیشتر می‌شود، خوف و ترس جدایی نیز بیشتر می‌شود. بالاترین خوف و ترس از خدا را معصومین علیهم السلام دارند چرا که بالاترین عشق و علاقه و محبت نسبت به پروردگار را دارند آنقدر مجذوب دیدار حقّند که وقتی در مقابل خدا می‌ایستند از هرچه غیر خداست رها می‌شوند و فقط در لحظ? وصال حبیب است که زخم‌هایشان را می‌‌توان مرهم نهاد و مدارا کرد، چون محو جمال محبوبند و از ترس جدایی از او چون مارگزیده به خود می‌نالند و می‌فرمایند: «مولای من! گیرم که بر عذاب تو صبر کنم ولی چگونه می‌توانم بر فراق و جدایی تو صبر کنم.»(1)

بقیه در ادامه مطلب. . . 




ادامه مطلب ...
برچسب ها : انس،محبت،امام،زمان،شیخ مفید،حجاب،یوسف زهرا، ,
[ چهارشنبه 26 آذر 1393 ] [ 22:40 ] [ رضا ]

انگار ندا هنوز هم می آید...

 

هنوز هم می گوید مولا جان اینجا نیا. مولایم اینجا مردمانش عوض شده اند و دیگر آنانی نیستند که چندی قبل خواسته بودند که اینجا به نزدشان بیایی، حالا اینجا هر گوشه شهر مردم مشغول آماده کردن خود برای نبردی بزرگ هستند. 

معلوم نیست اینان را چه می شود. اینان دارند شمشیرها را تیزتر می کنند و سرنیزه ها را می سازند. اسبها را نعل تازه می زنند و کمانها را آماده تیر انداختن می نمایند ... 

ندای مسلم همیشه در تاریخ ماند و از ندای او سوال بزرگی ایجاد شد که، چرا آن دعوتها درمدتی کمتراز یک سال به کشتن اباعبدالله علیه السلام و آن جسارت عظیم به فرزند رسول خدا انجامید ؟

کوفه شهری بود که در یکی از جنگهای امیر المومنین علیه السلام و به دستور حضرت و جهت اسکان لشگریان حضرت بنای آن نهاده شد. چرا که قبل از آن به آن شکل شهر نبود. لذا به نوعی مردمان ساکن در این شهر را می توان از شیعیان حساب نمود و بعدها هم در منطقه کوفه و بصره شیعیان گستردگی بیشتری داشتند و شاید یکی از دلایل حرکت حضرت به آن سمت - در میان دعوتهای گوناگونی که از حضرت شده بود - شیعه بودن مردمان آن منطقه بود یا لااقل این نکته هم در این انتخاب تاثیر داشته است. 

اما باید در این دعوت و آن عهد شکنی دقتی دوباره شود تا این عجیب ترین و تاسف بارترین اتفاق تاریخ بهتر تجزیه و تحلیل شود که شناختن زوایای عاشورا ما را در یزیدی نبودن و حسینی شدن یاری می نماید. 

نکته اول اینکه اکثر مردمان آن دیار قائل به ولایت امیرالمومنین علیه السلام و فرزندانش بودند و اصلا صرف دعوت از فرزند رسول الله آنهم در زمانی که آنها قطعا با شخصیت پلید معاویه و فرزندش یزید آشنا بودند هم برای این مدعا کفایت می کند هرچند گروهی از محققین و مورخین به این امر قائل نیستند و برای این دعوت دلایل دیگری قائلند .

اگر فرض را بر شیعه بودن مردمان کوفه بگیریم، عمق فاجعه کربلا انگاری بزرگتر به نظر می آید. چگونه مردمانی شیعه مسلک در زمان امام خود او را دعوت کنند و بعد آنگونه با او رفتار کنند ؟

... حالا مائیم و این دعوتهای هر روزه مان از حضرت بقیة الله علیه السلام یادمان نرود که دعوتمان نه از سر حل مشکلات دنیایی باشد هر چند این هم بد نیست، اما دیگر کمال کم لطفی است بلکه از سر درد دینمان باشد که اینگونه هدف داشتن و این نیت را داشتن انشاءالله در رسیدن به آرمانهای کربلائیان و عاشورائیان سال ?? هجری کمکمان می کند. 

مباد که فکر کنیم کوفیان مردمانی خاص و عجیب بودند. آنان هم آن روز خود را معتقد به آرمانهای امامشان می دانستند. 

مباد که کوفی باشیم که کوفی بودن مقدمه یزیدی شدن است و خدا نکند که یزیدی شویم که ملعون همیشه تاریخ می شویم. 

مباد که فراموش کنیم درخواست حکومت مهدوی مقدور نیست جز با دعوتی درونی از خودمان برای تحقق همه آرمانها حکومت دینی ... به نظر سخت می آید؟‌

 

 

گ



[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 23:51 ] [ رضا ]

بریز آب روان

 
در ازدحام خزان یک بهار می‌گرید
و شهر مضطرب و شرمسار می‌گرید
و خانه‌ام که به غم‌ها دچار ... می‌گرید
زمین، زمان، همه روزگار می‌گرید
و آب ـ مهریه‌اش ـ بی‌گدار می‌گرید
(نگاه دخترکی بی‌قرار می‌گرید)
و از تورّم دست بهار می‌گرید
(که «سینه» خون ز غریبی یار می‌گرید)
تمام هستی پروردگار می‌گرید هوا گرفته، زمین زار زار می‌گرید
وزیده در همة شهر روح حیله و مکر
تمام کوچه پر از فصل تلخ نامردی است
درون خانه، گلی غسل داده خواهد شد
«بریز آب روان» مَرد خانه می‌گوید
و دست می‌برد آرام، زیر پیراهن
و دست می‌کشد آرم روی دست گل‌اش
«بریز آب روان» خون تازه می‌بیند
... و سر به شانه دیوار می‌گذارد مَرد



برچسب ها : امام،مهدی،امان،شعر ,
[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 21:35 ] [ رضا ]

مهدی کیست؟



مهدی است آن که نهضت قرآن به پا کند
مهدی است آن که نیک و بد از هم جدا کند

مهدی است آن که با کلمات محمدی
گفتار پوچ ما، همه پر محتوا کند

مهدی است آن که در شب میلاد او، خدا
او را به «مرحبا لک عبدی» ندا کند

مهدی است آن که حسن دل آرای احمدی
از چهره ی مبارک خود رونما کند

مهدی است آن که پرچم اسلام راستین
بر قلعه های محکم دشمن به پا کند

مهدی است آن که خیبر اغنام باب را
با یک تکان حیدرش بر هوا کند

مهدی است آن که کاخ عظیم ستمگران
با نهیب خویش، دچار فنا کند

مهدی است آن که مقدم بهجت فزای او
دل را ز رنج و محنت و حسرت رها کند

مهدی است آن که با لب شمشیر انتقام
تفسیر آیه های عذاب خدا کند

مهدی است آن که کینه و جنگ و جدال را
تبدیل بر محبت و صلح و صفا کند

مهدی است آن که از نظری بر جمال او
هر دردمند غمزده کسب شفا کند

مهدی است آن که از مژده فجر طلوع خویش
از پایگاه کعبه به گوش آشنا کند

مهدی است آن که نخبه اصحاب خویش را
یک یک برای نهضت قرآن ندا کند

مهدی است آن که دولت عدل جهانی اش
حق عظیم عترت و قرآن ادا کند

مهدی است آن که وقت نماز جماعتش
عیسی به صد نیاز به او اقتدا کند

مهدی است آن که تابش خورشید طلعتش
قبر نهان فاطمه را بر ملا کند

مهدی است آن که تازه کند داغ عاشقان
زان گریه ها که بر حسن مجتبی کند

مهدی است آن که از حرم پاک فاطمه
قصد زیارت نجف و کربلا کند

مهدی است آن که رایت سرخ حسین را
با پرچم مظفر خود یک لوا کند

مهدی است آن که از غم جانسوز کربلا
فریاد یا حسین، به رسم عزا کند

مهدی است آن که باز، به رفتار زینبی
بر پا عزای تشنه لب نینوا کند

مهدی است آن که داد سرای نهایی اش
برپایه های عدل خدایی بنا کند

برخیز و باز دامن لطفش «حسان» بگیر
شاید که از کرم به تو هم اعتنا کند

حبیب چایچیان (حسان)



برچسب ها : مهدی،احمد،اسلام ,
[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 20:30 ] [ رضا ]

ای دست خدا دست برآور

فسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
پس سعی نمودیم که ببینیم رخ دوست
جان ها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم
ما تشنه لب اندر لب دریا متحیّر
آبی به جز از خون دل خود نچشیدیم
ای بسته به زنجیر تو دل های محبّان
رحمی که در این بادیه بس رنج کشیدیم
چندان که به یاد تو شب و روز نشستیم
از شام فراقت چو سحر گه ندمیدیم
ای حجّت حقّ پرده ز رخسار برافکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم
ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه
در راه تو از غیر خیال تو رهیدیم
ای دست خدا دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم
شمشیر کَجَت، راست کند قامت دین را
هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

s



برچسب ها : حجت،امام،زمان،ولیعصر ,
[ پنجشنبه 10 مهر 1393 ] [ 16:27 ] [ رضا ]

امان

با گوش جان سپردن به ندای صاف و بی آلایش فطرت و نشستن در محکمه بی نظیر وجدان و از سویی با ترنم نغمه‌های تفکر و اندیشه و عقل و با عصای تجربه و تاریخ، آنگاه که خویشتن را تهی از خویش می بینی با رؤیت جلوه‌گری طبیعت و نظم نجومی آسمان که أعداد هم با نظاره‌اش حیران مانده‌اند، هماره یک حقیقت را جاری و ساری خواهی یافت و آن وجود حضرت حق تعالی است.
لکل شیٍ له آیة *** تدلّ علی انّه واحدُ




ادامه مطلب ...
[ سه شنبه 08 مهر 1393 ] [ 20:58 ] [ رضا ]

انتظار

دریای خروشان و پرتلاطم انتظار، همراهانی را می‌طلبد که در کشاکش موج‌های سهمگین، با اراده‌ای پولادین و با تدبیری صحیح، سینة خویش را در مقابل هجمه‌های شبهات، سپر کنند و با تمسک به سکینة درونی، سکون و صلابت را بر اندام خویش، طنین اندازند؛ آن‌سان که قبل از مواجهه با تیر‌هایی زهرآلود، نوش‌داروی حیات جاودانگی را چونان خضر نبی علیه السلام از چشمة آب حیات، نوشیده باشند.
آنان کسانی‌اند که اکسیر تحول مسّ وجود به طلای معرفت و شهود را یافته‌اند و جان خویش را به آن آراسته‌اند.
لیک، در این وادی، بلا کشیدن، گام نخستین است؛ چرا که بسا چشمه‌ها و آب‌هایی که جلوه‌گری می‌کنند، اما آن‌گاه که روح تشنه را به سرایشان برسانی، آنان را سرابی عطش‌افزا می‌یابی؛ و از طرفی در این مسیر، راه‌زنانی به کمین نشسته‌اند و درّ نهانی را نشانه رفته‌اند.

ل

 

به ادامه مطلب بروید. . .




ادامه مطلب ...
برچسب ها : انتظار،دل نوشته،منتظر،مهدی،ولیعصر ,
[ سه شنبه 08 مهر 1393 ] [ 20:51 ] [ رضا ]

بخوان بنام رهایی

بخوان به نام رهایی!
بخوان به نام بلوغ!
بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.
بخوان به نام ساقه امید در پهن‌دشت یأس!
بخوان به نام خالق خورشید، و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی‌تنفس دیجور، نورباران کن!
بخوان نبی گرامی!
بخوان رسول عشق و امید!
بخوان به نام نامی توحید!

ی

 

به ادامه مطلب بروید . . .




ادامه مطلب ...
برچسب ها : حرا،ابوذر،ظهور،مهدی،ولی عصر، ,
[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 22:11 ] [ رضا ]

بیا

از انتظار خسته ام و یا دلم گرفته است؟
تو مدتی است رفته ای , بیا دلم گرفته است
نگاه سرد پنجره به کوچه خیره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است
گذشتم از هزاره ها در امتداد دوری ات
به ذهن من نمی رسد کجا دلم گرفته است
به چشم خود ندیده ام شکوه چهره ی تو را
شبی بیا به خواب من , بیا دلم گرفته است.

ی



برچسب ها : خدا،کند،بیایی،امام،زمان،ولی عصر ,
[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 22:7 ] [ رضا ]

نازنینا

به تمنای طلوع تو جهان، چشم به راه
به امید قدمت،کون و مکان، چشم به راه

به تماشای تو، ای نوردل هستی، هست
آسمان کاهکشان کاهکشان چشم به راه!

رُخ زیبای تو را یاسمن آیینه بدست
قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

درشبستان شهود،اشک فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر،خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی ازابریشم خون میگسترد
درسراپرده ی چشمان خودآن چشم به راه

نازنینا! نفسی اسب تجلّی زین کن!
که زمین گوش به زنگ است وزمان چشم به راه!

آفتابا! دمی از ابر برون آ، که بود
بی تو منظومه ی امکان، نگران; چشم به راه!



برچسب ها : تمنا،طلوع،نازنین،رعنا ,
[ شنبه 05 مهر 1393 ] [ 21:35 ] [ رضا ]

خدا کند بیایی

چقدر منتظرم من، خدا کند تو بیایی
نشسته پشت درم من،خدا کند تو بیایی!

از آن درخت شکسته،ازآن پرنده ی خسته
هنوز خسته ترم من، خدا کند تو بیایی

همیشه در سفری تو، بهاروبرگ و بری تو
درخت بی ثمرم من، خدا کند تو بیایی

غریب مانده ام اینجا، غریب مثل پرستو
شکسته بال و پر من، خدا کند تو بیایی

شب است وماه، تویی تو;نشان راه تویی تو
ببین که در بدرم من، خدا کند تو بیایی

 

س



برچسب ها : پریشان،منتظر،پرستو ,
[ شنبه 05 مهر 1393 ] [ 21:19 ] [ رضا ]

چقدر خاطره انگیز


اگر چه روز من و روزگار می گذرد
دلم خوش است که با یاد یار می گذرد
چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است
قطار عمر که در انتظار می گذرد
به ناگهانیِ یک لحظه عبور سپید
خیال می کنم آن تک سوار می گذرد
کسی که آمدنی بود و هست، می آید
بدین امید، زمستان، بهار، می گذرد
نشسته ایم به راهی که از بهشت امید
نسیم رحمت پروردگار می گذرد
به شوق زنده شدن، عاشقانه می میرم
دو باره زیستنم زین قرار می گذرد
همان حکایت خضر است و چشمه ظلمات
شبی که از بَرِ شب زنده دار می گذرد
شبت همیشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار می گذرد

 

ی



برچسب ها : شعر،زیبا،امام زمان،انتظار،ولیعصر ,
[ پنجشنبه 03 مهر 1393 ] [ 21:7 ] [ رضا ]

از میان اشک ها

از میان اشک ها خندیده می آید کسی
خواب بیداری ما را دیده می آید کسی


با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی


مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پیچیده می آید کسی


کهکشانی از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچیده می آید کسی


خواب دیدم , خواب دیده در خیالی دیده اند
از شب ما روز را پرسیده می آید کسی



برچسب ها : اشک،امام،عصر،پرستو،کهکشان ,
[ جمعه 21 شهريور 1393 ] [ 23:5 ] [ رضا ]

رخ خورشید جهان

عیب از ماست اگر دوست زما مستور است
دیده بگشای که بینی همه عالم طور است
لاف کم زن که نبیند رخ خورشید جهان
چشم خفاش که از دیدن نوری کور است
یا رب این پرده پندار که در دیده ماست
بازکن تا که ببینم همه عالم نور است
کاش در حلقه رندان خبری بود زدوست
سخن آنجا نه زناصر بود، از منصور است
وای اگر پرده زاسرار بیفتد روزی
فاش گردد که چه در خرقه دین مهجور است
چه کنم تا به سرکوی توام راه دهند
کاین سفر توشه همی خواهد و این ره دور است
وادی عشق که بی‌هوشی و سرگردانی است
مدعی در طلبش بوالهوس و مغرور است
لب فرو بست هر آن کس رخ چون ماهش دید
آن‌که مدحت کند از گفته خود مسرور است
وقت آن است که بنشینم و دم در نزنم
به همه کون و مکان مدحت او مسطور است



برچسب ها : امام،خمینی،مکان،مسطور،خرقه،دین،خورشید،جهان ,
[ جمعه 21 شهريور 1393 ] [ 23:1 ] [ رضا ]

رویای من تعبیر شو

رویای من، تعبیر شو!
 
دیشب دوباره خواب دیدم   دنیا چنان یک بوستان شد


بر قلب پر اندوه مردم   شادی دوباره میهمان شد


دیشب دوباره خواب دیدم   پروانه‌ها را پونه‌ها را


در خواب دیدم می‌دوم من   بو می‌کشم بابونه‌ها را


دیشب دوباره خواب دیدم   آقایمان مهدی رسیده


دیدم که ایران لاله‌زار است   رنگ از رخ دشمن پریده


وقتی برای مادر امروز   تعریف کردم خواب خود را


آرام مادر گریه می‌کرد   می‌گفت عجل یابن زهرا



برچسب ها : رویا،تعبیر،آقا،مهدی،مادر،گریه،ابن زهرا، ,
[ جمعه 21 شهريور 1393 ] [ 22:55 ] [ رضا ]

بی بال پریدن


 
1ـ نمی فهمم
امید از بدترین مصائب است را
وقتی چشم دوخته ام به در
و گوش سپرده ام به دیوار
2ـ اول آدم و حوا را پرت کرد
بعد
ریسمانی بلند و تابدار
به کوبه ی در بهشت گره زد
3ـ بال ندارم
که به چوبه ی قفس بکوبش
اما می کوبیم
تا می توانم
فریادهای بی امانم را
به هر کجای دنیا
تا شاید...
4ـ گل یا پوچ این جمعه ها
کلافه ام نمی کند
وقتی می دانم
گل
توی مشت خداست
5ـ کلاغ قصد هم
روزی به خانه اش می رسد
روزی به خاندانش می رسد
و روی بند آرزوهای خود تاب می خورد
6ـ این انتظار
گُر هم بگیرو
شعله هم بکشد
سوخت و سوز ندارد
وقتی خنکای مهربان تو می ورزد
7ـ آن مرد
می آید
می آید
می آید
درست سر ساعتی که باید
8ـ نرم تحرک
راه باز می کند از دل تنگ
اگر نه فرو می رود د زمین
یا قدمی کشد به آسمان
آب
عاقبت راه خود را پیدا می کند
9ـ گفتم از آن کوچه ی به سمت برگرد
گفت: این جا هم راه آسمان باز است
10ـ از این هوای مکدر
به سمت صبح بچرخ



برچسب ها : امید،آدم،حوا،پریدن،آسمان،صبح ,
[ جمعه 21 شهريور 1393 ] [ 22:48 ] [ رضا ]

ای هسته هستی


دیری است که دعاهایمان »ندبه« شده است و هر صبح جمعه مشعل چشم های ما با زلال اشک روشن می شود. و من در کوچه های سرگردان »غیبت« تو را می جویم شاید مرا به میهمانی نگاهت بخوانی.
کویر وجودم در انتظار باران ظهور توست
و برکه کوچک هستی ام به نظاره دریای حضورت.
پیکر خسته به خاک نشسته ام را تنها تو و یاد تو به دیار قرار می رساند
آه، ای حضور! ای دریای نور!
دلم در کوچه پس کوچه های انتظار گرفته است، به دنبال روزنه ای، نسیمی، آوایی، نمی دانم، در پی کسی هستم.
کسی که سبد بلورین دعایم را پر از استجابت کند؛
و در طاقچه خاکستری وجودم برگ سبزی، گل سرخی
و شاید هم چکاوک خوشخوان و زیبایی به یادگار گذارد.

برو ادامه مطلب . . .




ادامه مطلب ...
برچسب ها : انگشتر،هسته،هستی،امام،زمان،مهدی،ولیعصر ,
[ پنجشنبه 06 شهريور 1393 ] [ 22:36 ] [ رضا ]

زمزمه ای از محبت


 
اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزیزا، وافتح له فتحا یسیرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصیرا. اللهم اظهر به دینک و سنة نبیک، حتی لا یستخفی بشی ء من الحق مخافة احد من الخلق
خدایا! زمین از زمزمه ذکر تو به دور است.
نه حرای معرفتی، نه عزلت نشین حیرتی، نه بویی از معرفت، نه زمزمه ای از محبت.
ای مهربان!
آیا صدای گوشه نشینان منتظر مهدی، عجل الله تعالی فرجه، را بی پاسخ خواهی گذاشت؟
آیا گرفته ترین نگاهها را که در سپیده دمان و آنگاه که سرخی شفق می درخشد، بر مهدی تو، عجل الله تعالی فرجه، سلام می فرستند فراموش خواهی کرد؟
آیا این سینه های سوخته که از میان جماعت مرداب زده به عشق تو و مهدی تو، علیه السلام، زنده اند در بی پناهی رها خواهی کرد؟
کاسه هایشان خالی است. دیگر اشک هم یاری نمی کند.
لهیب فروزان عطش در صحرای صبر می سوزاندشان.
اضطرابشان را بنگر در امواج بغضهای فرو خورده.
گویی اندوه تمام حنجره ها در آواز وداعشان نهفته است.
امروز امیر در میخانه تویی تو فریادرس این دل دیوانه تویی تو مرغ دل ما را که به کس رام نگیرد آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو ای مهربان پروردگار ما!
پیروزی را قرین او گردان و سوختگانش را پیروز گردان. فتحی که عالم را در برگیرد و سروش عشق، نوای فتح سر دهد.
دروازه ای از برکات به رویش بگشا که افق پیروزی و نصر در آن سلطنت باشد.
مهربان!
به وسیله او در هنگامه ای که فتنه ها دین را در جهان غریب می گردانند اسلام را ظاهر گردان و سنت پیامبر، صلی الله علیه وآله، را به دست او آشکار فرما...
آنچنان سلطنتی که انسان زیر چتر آسایش آن آرام گیرد و احدی از مردمان از آن گمراه نشود.
خدایا! اباصالح، عجل الله تعالی فرجه، را سلامت بدار و مؤمنان را به وسیله او به دار عافیت روانه کن.



برچسب ها : مهدویت،امام،مهدی،زمان،ولیعصر،انتظار،محبت،زمزمه ,
[ پنجشنبه 06 شهريور 1393 ] [ 22:24 ] [ رضا ]

لالایی انتظار



هر مادری لالایی طفلش را با نغمه های انتظار می آمیزد... هر شهیدی که پرپر می شود، تا آخرین لحظه حیات، امید دیدار «او» را به دوش می کشد. هر خزانی که به بهار می رسد، آرزومند آمدن اوست... اما... تو ای خدای این همه انتظار! هنوز پایان این قصه را اراده نکرده ای؟
آه ای پروردگار! بیش از این طاقت بده به این دل های صبور! گویا هنوز شام سیاه سر کوچیدن ندارد! شکیباتر کن دل های به تاریکی خو ناکرده را! تا دمیدن سپیده... تا صبح صادق... تا صبح فتح... «اللهم انی اسئلک صبراً جمیلاً و فرجا قریباً» (دعای ابوحمزه ثمالی)
«کجایی ای تب توفانی زمین، ای مرد!» (1)
سلام بر تو... بر عشق نادیده! تو کیستی که این گونه به قداست، خیالت را با خویش زمزمه می کنم؟ کجای روزگار نام بلند بالایت را آموختم و ندیده دچارت شدم؟ چه کسی به من نشانت داد؟ چه کسی انتظارت را به من یاد داد؟
در انتظار تو بودن درد کمی نیست. مثل داستانی طولانی که در گوش بی خوابی بخوانی و افاقه نکند. مثل مرهم ناپدیدی که آرزوی بودنش را به زخم های خویش بگویی و دل خوشی های معوّق فراهم کنی.
آه ای مرد! ای صاحب روزگار! چرا هرگز صدایی از تو نشنیده ام؟ چرا هرگز رد پایی از عبورت را ندیده ام؟ چرا چشم هایم برای رویت تو کورند؟ چرا به هر طرف رو می کنم، سخنی از تو هست. نشانی از بودنت، حضورت... اما خودت نادیدنی تر از خیال و آرزویی؟ آیا کسی هست که اعتماد آمدنت را به من خاطر نشان کند؟ آیا کسی هست که قطعیت «تو» را از دل تمام احتمال های مأیوس برایم به ارمغان بیاورد؟ من دل تنگم و ناامید و تو نیستی مثل همیشه... مثل تمام روزهای این هزاره... هزاره نبودن... هزاره غیبت... هزاره ناپدیدی... دارم به انتهای صبر خویش می رسم. به پایان امید... به آخرین ایستگاه زنده ماندن در آرزوی تو... دارم ته مانده های جان و تنم را درین جاده پیش می برم. درین راهی که عمری ست به مقصد نمی رسد. چرا پیدایت نیست؟ «لیت شعری این استقرت بک النّوی».
کـی مـی رسـم به لـذتِ در خـواب دیـدنـت؟
سـخـت اسـت سـخـت... از لـب مـردم شـنـیـدنـت... (2)
نامت را فراوان بر زبان می آورند در این شهر... صدایت می زنند... نامت را قاب می کنند روی دیوارها... نامت را آذین می بندند در کوچه ها و معبرها... نامت را به یکدیگر می گویند و من چه بسیار نام تو را شنیده ام ای مهربان!
اما دریغا که دیدارت را هرگز... گفته اند تو را نمی توان دید با این چشم های بیهودگی... گفته اند از پیش رویمان می گذری، اما نمی شناسیمت با این نگاه های غافل... اما ای کاش در خواب، راهی به تماشای تو داشتم. ای کاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر کند تا بیداری ام را به عطر پیرهن یوسف بیناتر کنم.
خواب دیدن تو به تمام بیداری ها، به تمام عمر می ارزد. خواب تو را دیدن عین بیداری است و بیداریِ تو را ندیدن خواب است... غفلت است... از خوابم گذر کن مثل نسیم بهاره ای که شکوفه ها را به لبخند فرامی خواند. مثل شفای ناگهانی که درد را بر باد می دهد. مثل معجزه بی بدیلی که ایمان را نو می کند. از خوابم گذر کن تا چشمان گنه کارم به یمن رؤیت تو بخشوده شوند و تقوای خویش را از سر بگیرند.
حس می کنم گویا هزار سال است که دوستت داشته ام. انگار هزار سال است که به تو، به آمدنت دل بسته ام. انگار هزار سال است که خدا مرا به پای انتظار تو نشانده و هنوز تو را نیاورده است. آری، به راستی، هزار سال است که تو را دوست دارم... که تو را دوست داریم... که برایت دل تنگیم... منتظریم و تنها آه می کشیم... خسته می شویم، ناله می کنیم و سجاده ها تنها انتظارمان را می دانند و تسبیح ها و نذرها عمق درد ما را دیده اند و سه شنبه ها بی قرارترمان می کند و جمعه ها دل هایمان را به آتش می کشند. هر روزی که آغاز می شود و به پایان می رسد یا شبیه بغض سه شنبه است یا پر از اندوه جمعه... .
همه انتظار تو را می کشند همه... حتی پرندگان مهاجری که مدام در رفت و آمدند و جز سفر نمی دانند. حتی کوچه های زبان بسته که هیچ عاشق نیستند و درد چشم انتظاری نچشیده اند. حتی کوه های برف بر سر که قلبشان از سنگ است... همه منتظرند. از هر مذهب و کیش، با هر زبان و بیان، تو را می شناسند و دست های مهربانت را بی قرارند. دستان آبادگر... دستان دل سوز... دستانی که ویرانه ها را از نو خواهد ساخت و رسوم و آیین مقدس از یاد رفته را دوباره بنیاد خواهد کرد. همه صف به صف در انتظارند. قدم بگذار درکوچه های زمین و خانه دنیا را در بکوب!
قبیله ای که می گرید، شمشیرش را گم کرده و قهرمانش را سوار بر اسب سپید... قبیله ای که شبانگاه بر گندم زارها و رودخانه های خویش خون می بارد، برکت روزگاران خود را از قفس های بهارانی می داند که پیدایش نیست، که گویا سر باز آمدن ندارد... آه ای قبله قبیله! نگاه کن که سقف آسمان این حوالی ترک برداشته و هر لحظه ای تکه ای از خود را بر سرمان آوار می کند. ببین که زمین گسل های خویش را همه جا گسترده و ویرانی را هر لحظه بر ما مژده می دهد. نگاه کن که مزرعه ها را آفت به یغما برده و داس های خستگی هیچ جز حسرت و انتظار و نومیدی درو نمی کنند.
سال های سال، پیران و موسپیدان ایل قصد آمدنت را در گوش جوان تر زمزمه کردند و شب هایمان را به امید رسیدن صبح با تو به خواب بردند. قصه یوسف گم گشته و چشمان سپید شده یعقوب نزد داستان انتظار ما هیچ نیست. این انتظار بالابلند، قصه هزار و یک شبی است که اندوه نفس گیرش به افسانه های محال می ماند که هزاران سال تکرار شده و چشمان ما را نه به خواب که به اضطراب، به بی قراری و جنون برده است.
آه! قبیله ای که می گرید، دلیل بودنش را، آبروی آسمان و زمینش را گم کرده. قبیله ای که نماز خون می خواند، دسته دسته شهیدان پرپرش را که به آسمان می روند، بدرقه می کند. خورشیدِ بی غروب خویش را می جوید که طلوع و غروب همه روها به اذن شمس چشمان اوست. خورشیدی که پشت کوه های ناپدید نشسته و اهالی مضطرب این عشیره را دلواپس است.
هـمـه آرام گـرفـتـنـد و شـب از نـیـمـه گـذشـت آنـچـه در خـواب نـشـد، چـشـم مـن و پـرویـن اسـت (3)
هر شب شماره ستاره های آسمان افزون می شود؛ چرا که اشک های معصوم تو هر شب از چشمانت فرو می چکند و به آسمان می روند که تو هر شب، در انهای هر روز رفته زمین، بر گناه بی شمار خاکیان گریه می کنی و هیچ کس نمی داند که هر سپیده، سرخی آفتاب مشرق، سرخی چشمان به خون نشسته توست. چشمان خواب ندیده ای که نگران حال روزگارند و تکیده و غمگین برای انسان دعا می کنند. سحر آمده! برخیز!... ستاره ها را از گونه های خیست پاک کن. سجاده غمناکت را ببند و بگذار قدری بیارامد. چشم های خسته ات را، چشم های شب تا سحر گریسته ات را به شرق بدوز. بگذار از امواج مقدس نگاه تو خورشید جان بگیرد و طلوع کند. سیاهی عبایت را از روی سر شب بردار؛ بگذار هوا روشن شود.
در کوچه ها صدای قدم هایت راجاری کن. چراغ خانه های شهر را بیفروز. مردم در خواب را بیدار کن. زیر لب، نام تک تک شان را صدا بزن تا خداوند به یمن زمزمه پر مهر تو روز خجسته دیگری را بر ایاشن بیاغازد. دعا کن سفره هاشان به برکت نام تو برقرار و حلال باشد. دعا کن عبادتشان را به حرمت آبروی تو خدا پذیرا شود. دعا کن برای خاطر قلب پر عطوفت تو با یکدیگر مهربانی کنند. دعا کن آب در آسیاب ستم نریزند. دعا کن تو را از یاد نبرند... تو را غافل نمانند... تو را چشم به راه باشند. دعا کن برای مردم زمین! برای غفلت روزگار... دل های سنگ شده... دل های تنگ شده... دل های تنگ شده برای سینه های لبریز از درد و داغ... برای قلب های عاشق، قلب های مظلوم... . برای صبرهای به سر آمده... جان های به لب رسیده... برای اشک های خسته دعا کن... برای بغض های گلوگیر... برای چشم های در جست و جو... همه را دعا کن! که تو فرزند آن مهر مادرانه ای هستی که شب تا به سحر تک تک مردمان را دعا می کرد و سحرگاه از سجاده پر برکتش نور و سرور در تمام عالم گسترده می شد. دعا کن فرزند کوثر! دعا کن!
خدایا، خداوندا! عشق نباید ناکام بماند. نباید زمین بخورد. نباید به زانو دربیاید. به بن بست برسد. عشق نباید آرزو به دل بماند. «انتظار» نباید دست رد بر سینه اش فرود آید. نباید تنها و سرگردان رها شود. انتظار نباید بیهوده به هدر رود. نباید نادیده گرفته شود و بی سرانجام بماند.
خدایا! فکری به حال عشق و انتظار کن. به حال چشم به راهی... فکری به حال این همه جست و جو... این همه دلتنگی... تنها تویی که می توانی. تنها تویی که قادری. خدایا! خودت این سرنوشت را رقم زدی. خودت انتظار را آفریدی و تقدیر محتوم بشر قرار دادی. حالا خودت طاقت و تحمل بده. خودت صبر عطا کن.
بگو چگونه خط خوردن روزهای تقویم را یک به یک ببینیم و ناامید نشویم. بگو چگونه غروب های خانمان سوز جمعه را پشت پنجره ها نگاه کنیم و شکوه سر ندهیم. بگو چگونه با تو گله نکنیم؟ با تو که آن بالا نشسته ای و این همه بی قراری، این همه انتظار را می بینی، ولی «او» را به ما نشان نمی دهی. خدایا! مگر انسان تا کجا طاقت انتظار دارد؟ مگر هزاران سال خون دل خوردن، هزاران سال تاریخِ بی ظهور، بی امام، بی معصوم کم است؟ مگر این همه خون شهید، این همه چشم انتظارِ جان باخته بس نیست؟
چقدر چشم منتظر پیر شدند و از خاک کوچیدند. چقدر کودکان که به دنیا آمدند و در این هوای غربت و چشم به راهی بزرگ شدند. چقدر دل ها که تولد یافتند و عشق و انتظار آموختند و به پیری رسیدند و هنوز هیهات... هر کودکی که پا به روزگار می نهد، از زبان همه حدیث انتظار می شنود... .

 

رر



برچسب ها : لالایی،انتظار،مهدویت،شعر،امام،زمان،مهدی،انتظار ,
[ چهارشنبه 05 شهريور 1393 ] [ 21:37 ] [ رضا ]

جوانان مهدوی

  

 



از مهم ترین ویژگی های اصحاب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، جوانی و جوان گرایی است. «آنان هم خود جوانند و هم امورشان را به جوانان می سپارند. تنها به همان درصد که در غذا نمک ریخته می شود، پیرانی در میانیشان یافت می شود و مابقی همه جوانند». (1)
جوانانی پر شور و نشاط که در همان جوانی ره صد ساله را پیموده اند و به نهایت درجه توحید و معرفت خداوند رسیده اند: «رجالٌ عرفوا اللهَ حقَّ معرفِتِه». رادمردانی که خدا را آن گونه که باید شناخته اند. جوانانی پر توان که هر کدامشان از توان و نیروی چهل مرد بهره مندند و خوف و خشیت الهی قلوبشان را لبریز کرده و به نهایت درجه شهود و شهادت نزدیک گردانده است. از این رو، همواره طالب شهادتند و مهم ترین آرزوی شان این است که در راه خدا و در رکاب امامشان به شهادت برسند.

وعده خدا


? موعود می رسد، بی شک!
او وعده خداست!
اما...
آیا تو می رسی
هر روز سربلند
به وعده ای که می دهی او را
در عهد صبحگاه؟
انتظار منتظر، آدمی را بلند نظر می کند و بلند همت. اگر دیدت بیش از خودت و مشکلاتت قد نمی دهد و همتت روز به روز افزون نمی شود.
انتظار، ساکن و ساکت چشم به راه دوختن نیست. اگر منتظر موعودی، باید شور و گرمی انتظارش در رگ زندگی و روح بندگی ات هر لحظه جاری باشد.
امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، مهربان تر از هر کس، برای بالیدن و پریدنت دعا می کند. تو نیز به رسم دوستی و مرام مردانگی، دست کم روزی یک بار برای سلامت و ظهورش دعا کن!
او، چهار فصل، منتظر بازگشت ماست. اما معلوم نیست ما منتظر آمدن کدام فصل پنجمیم که در آن بیدار شویم از این خواب سرد زمستانی؟
بیدار باش، هوشیار و زیرک!
شیطان بزرگ و شیطان کوچک بساط پهن کرده اند تا تو را، انتظارت را، و آرمان هایت را به بازی و بازیچه ای بخرند. هوشیار باش انتظارت رنگ نبازد.
وقتی او بیاید، تو آن طور که هستی، دیده می شوی و آن قدر که استعداد داری، کشف! اگر کمی زیرک باشی، به خاطر خودت و توانایی هایت هم که شده، برای آموزش دعا می کنی.
بی شک، می آید با 313 نفر که به حقیقت خود را ساخته اند! فکر می کنی جای تو در آن سپاه خودساخته و از خود گذشته کجاست؟
شک نکن که می آید، با 313 انسان که هم خودشان و هم زمینه فرجش را آن طور که سزاست، آماده کرده اند. نکند غافل بمانی و حسرت ثمره این روزهایت شود که: من هم می خواستم شروع کنم، من هم قصد داشتم بزرگ شوم، من هم می خواستم... می خواستم... آن وقت با تمام وجود درک می کنی: «انّ الانسان لفی خُسر....» ولی می شود تقدیر را جور دیگری رقم زد: «انّ الانسانَ لفی خُسر انَّ الذینَ آمنوا و عَمِلوا الصالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر؛ ایمان بیاور، به نیکی عمل کن و تا می توانی خودت و هم نوعانت را به عدالت و صبر دعوت کن». آن وقت، تو دیگر از زیان کاران نخواهی بود.
اگر تو تنها جمعه ها انتظار آمدنش را ندبه می خوانی، او صبح و شام، در قنوت و سجده دعای بازگشت تو را ندبه می کند!
چه دست و دل بازی زیان باری! حتی ذره ای حیفمان نمی آید تمام دارایی مان؛ عمرمان را در جایی غیر از خیمه امن و الهی صاحب عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خرج کنیم؟
عاقبت زمین و زمان، فردای آمدنی روزگار از آنِ آدم هایی است که پرهیزکارند آن ها که تا قدرت د ارند، پرهیز می کنند؛ پرهیز از هر چیز یا هر کس یا هر جایی که خط فاصله ایی است میان آن ها و آسمان.
پرهیز خیلی هم سخت نیست. وقتی تو بدانی و باور داشته باشی که ریز برنامه ها و رفتارهای زندگی ات را معصومی دلسوز ارزیابی می کند، برای دل بزرگ و مهربان او هم که شده، پرهیز خواهی کرد! امتحان کن.


رر



برچسب ها : انتظار،جوانان،مهدویت،امام،مهدی ,
[ چهارشنبه 05 شهريور 1393 ] [ 21:31 ] [ رضا ]

باور افلاکی من

از سرزمین یاس‌ها آمده‌ای که عطر نفس‌هایت از فرسنگ‌ها جانمان را می‌نوازد؟!
یا از سرزمین آیینه‌ها آمده‌ای که صداقت در کلامت موج می‌زند...؟! چشمان پرگناه ما هرگز تو را ندید. امّا با قلبمان تو را همیشه احساس می‌کنیم.
سلالة زهرا!
از دل‌تنگی زیاد گفته‌ایم و زیاد شنیده‌ای امّا مسئله این است آیا باور کردنش برایت آسان است یا دشوار!
آقای لحظه های پرالتهاب من!
جهان در پشت میله‌های زندان «چه کنم»گرفتار است و زمین با همة وجود خود «ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس» را احساس می‌کند.
مهربان‌تر از باران!
کودکان فقیری را در سرزمین‌های غنی غارت شده بارها دیده‌ام که حتی به اندازة یک نفس کشیدن به آینده امیدی ندارند. فرزندانی که از درد لاغری وگرسنگی به سادگی می‌شود دنده‌های نازک آنها را شمرد.
عزیزفاطمه!
من مادرانی را دیده‌ام که فرزندان خود را در قنداقه‌ای پر از گل‌های سرخ می‌پیچند امّا به جای گهواره آنها را در گوری سرد می‌نهند و به جای لالایی نشید زار می‌خوانند.
آقای پر از احساس!
من آوارگان پر از خاک و نیاز را که با هزاران بیم و امید به سرزمین‌های همسایه می‌گریزند و از مرگ به سوی تحقیر می‌شتابند را بارها دیده‌ام.
تنهاترین مرد خدا!
من عروسک‌های بچه‌های همسایه (فلسطین) را که چشمانش خون و دست‌هایش تیغ آتش است که می‌بینم از عروسک‌های مخمل خودم می‌ترسم.
من تازه عروسان بیوه شده و عمر یک روزة نوزادانی را که سال‌ها در انتظارشان بوده‌اند می‌فهمم. من چنگال‌های بی‌رحم نامردان عالم که بر جوانی جوانان ما چنگ می‌اندازد را می‌بینم.
من قلم‌هایی را که تو را افسانه می‌خوانند می‌دانم.
یاور افلاکی من!
انگار هنجرة هنجارهای اسلام را غبار حرص و غفلت مسلمان آزار می‌دهد و من هنوز هم متحیّرم که خدا چقدر صبور است!
شاهد دادگاه عدل!
بگذار تا اعتراف کنم که اگر به اندازة جرعه‌ای عاشقت بودیم می‌آمدی. نیستیم که نمی‌آیی...
حکومت عشق در مملکتی علَم می‌شود که مردمش عاشق باشند؛ آری ما فقط عاشقی را «شعار» داده‌ایم و بس.
مهربانا! مگذار تسبیح نگاهمان از فرط جدایی دانه دانه شود...
اللّهمّ بلّغ مولانا الإمام الهادی المهدی(عج)



برچسب ها : امام،زمان،باور،افلاکی،فلسطین ,
[ سه شنبه 04 شهريور 1393 ] [ 23:15 ] [ رضا ]